درباره متدولوژي فمینیستی

اگر فمينيسم از دانش موجود و روش‌هاي آن انتقاد دارد پس بايد خود روش جديد ارائه دهد كه اين امر مستلزم روش‌شناسي (متدلوژي) خاص فمينيستي است كاترين مك كينون درباره روش و اهميت روش‌شناسي فمينيستي مي‌گويد: «روش كمك موثري به نظريه فمينيستي مي‌كند. زيرا آن چه را دليل و مدرك به حساب مي‌آيد تعيين و سازمان‌دهي مي‌كند و آن چه را شاهد و گواه تلقي مي‌شود، تعريف مي‌كند». (Mckinnon, 1982). به نظر او وظيفه نظريه  ، كشف تعارضات و پيوندهاي ميان روش‌هاست.

ادامه نوشته

فمينيسم و روشنگري 3

 

 

   انتقادات فمينيسم از مدرنيسم و تفكر روشنگري                                          

روشنگري بر پايه تفكرات پيشين ساخته شده بود. در همين عصر بود كه مفاهيم خاص روش علمي و معرفت‌شناختي تدوين شد كه با تمام بحث‌هايي كه برانگيخته است، هنوز تداوم دارد. رهيافت‌هاي متفكران روشنگري  در مورد علم، آن چه را كه شيوه‌هاي متفاوت تفكر درباره تفكر غرب و تدوين حقايق جهان اجتماعي و طبيعي ايجاد كرده بود ، مورد تاييد قرار مي‌داد. بدين ترتيب ، روشنگري مباني تفكر مدرن را پايه گذاري نهاد آن چه كه  تا حدود زيادي مورد مخالفت  متفكرين فرامدرن و فراساختاري است..

در واقع انتقادات بسياري در ابعاد فلسفي، معرفت‌شناختي، ايده عدم امكان عينيت در شناخت انسان و عدم امكان رهايي علم از ارزش و حتي لزوم تعهد ارزشي در برخي شاخه‌هاي شناخت بشري به اشكال مختلف از سوي متفكران قرن بيستم متوجه تفكر مدرن شده است (مشيرزاده، 1383: 83) كه در اين ميان فمينيست ها نيز به تدريج وارد بحث‌ها و چالش‌هاي مهمي عليه جريان اصلي علم شدند. فمينيست ها  معرفت‌شناسي را يكي از عرصه‌هاي مبارزاتي خود مي‌يابند و در نتيجه براي آن اهميت بسياري قائل مي‌باشند.

از زماني كه متفكرين عصر روشنگري به نوشتن پرداختند ، همواره با ديگران در بحث و جدال بودند، و بايد توجه داشت كه تفكر روشنگري را نمي‌توان صرفاً در يك ديدگاه مشخص برتري مردانه در تضاد يا فرودستي زنان خلاصه كرد، اما در اكثر مواقع شعور مشترك[1] تفكر غرب كه با اعتبار علمي از روشنگري نشات مي گرفت، جايگاه واقعي دانش زنان را به حوزه زنانه، خانگي، مادري و فرودستي ِ طبيعي نسبت به برتري مردانه محدود كرد (Ramezanoglu, 2002: 24). براي بسط اين انتقادات در اين جا به سه انتقاد عمده فمينيستها از دانش متعارف و دانش عصر روشنگري مي‌پردازيم.

 

1ـ انتقاد به عام‌گرايي عصر روشنگري

فمينيست ها مسئله «عينيت[2]» در علوم را كه به معناي احراز صدق يا حقيقت عيني گزاره‌هاي علمي است، به چالش مي‌كشند (مشيرزاده، 1383: 83). انتقاد به «عينيت» ، با زير سوال بردن اصل عام‌گرايي همراه بود.

رويكرد اوليه مدرن در تلاش بود تا حقيقت را با حداكثر قطعيت بنا كند و سپس انتظار داشت افراد عاقل آن را تصديق كنند و در نتيجه در آن سهميم شوند. تاكيد بر شعور مشترك در آغاز مشكل چنداني را ايجاد نمي‌كرد. بعد از اين كه مشكلات متنوع براي پي‌جويي قطعيت و عينيت گسترش يافت، بحث از «سهيم شدن» به مركز توجه سوق داده شد. به اين معنا كه هم محتواي سياسي و هم جنبش‌هاي اجتماعي در فرهنگ‌هاي فعلي و دشواري‌هاي تحقيق فهم بينا فرهنگي ،  شعور مشترك را به طور فزاينده‌اي دچار مشكل كرده بود (Calhoun, 1995).

عام‌گرايي كه در برابر خاص‌گرايي و جزئي نگري عَلَم شده بود ،  اكنون به تيغ نقد كشيده مي‌شد. آيا خاص‌گرايي و جزئي نگري اين قدر بد بود كه سوداي عصر روشنگري را احراز از آن و ستايش عام‌گرايي ساخته بود؟  آيا اساساً مي‌توان برابري را در جامعه ايجاد كرد؟ اگر والدين بچه‌هاي خود را به يك اندازه و برابر دوست بدارند آيا مي‌توان به هر دو به طور يكسان مسئوليت داد. از سويي پيوند ديدگاه معرفتي و تجربه غير قابل انكار است. افراد بر اساس تجارب متفاوت ديدگاه معرفتي مختلفي خواهند داشت كه از آن گريزي نيست. فمينيست ها بر فاصله ديدگاه‌هاي زنانه و مردانه تاكيد دارند كه به سادگي نمي‌توان بين آن پيوند برقرار كرد. در حالي كه رويكرد كانتي به دانش در تلاش است كه آن چه به تجربه در مي‌آيد را به صورت انتزاعي و عام در آورد، جزئيات تجربه بشري چنين امري را ناممكن مي‌سازد. به همين دليل است كه نئوكانتي‌ها و پست كانتي‌ها بيش‌تر متوجه تجربه شده‌اند و از عقلانيت افراطي كانتي دوري  مي‌كنند. چرا كه يكي از وجوه مهم زندگي كه اثبات شده است، تكثر آن مي‌باشد.

2 - انتقاد به دوگانگي دكارتي

دوگانگي بديهي (ذهن / بدن، خرد / احساس، فرهنگ / طبيعت، مذكر/ مونث) كه در فرهنگ غربي و تفكر علمي ريشه دارد (اگر چه با تنوع بسيار كم)، در مورد مسلم بودن و مردانه بودن دانش كنوني (مثلاً در به چالش كشيدن كشفيات علمي كهتري زنان نسبت به مردان) عميقاً رشد مقاومت فمينيستي را تحت تاثير قرار داده است. فمينيستها دوگانگي يا دوتايي تفكر را با تشخيص بي‌خردي ِ عواطف و بي‌عدالتي در اين كه چه گونه جدايي ذهن از بدن و خرد از احساس سبب تعيين وضعيت زنان شده است را به چالش كشيده‌اند (Ramazanoglu, 2002: 39).

از عصر روشنگري، عقلانيت و روش علمي به عنوان كليدي براي بازگشايي رموز جهان طبيعي و اجتماعي به شدت با ارزش تلقي شده است. باروري دانش و فن‌آوري ادامه مي‌يابد. راه دكارت به سوي روشنگري و بلوغ به وسيله طبيعي از انتقادات و تكذيب‌ها تضعيف شده است، اما شعور مشترك غرب در ابطال دوگانگي دكارتي به آهستگي عمل كرده است. (همان: 29)

با اين همه محققين فمينيستي بر آنند كه ظهور خرد و علم كه تمامي تبيينات رقيب را كنار گذاشت از نظر كهتري جنسيتي بي‌گناه نبود. در اين پيروزي تفكر دوگانه، مردان سروران ذهن، فرهنگ ِ مذكر بوده‌اند . تنها آن‌هايند كه مي‌توانند خرد را براي تسلط بر ايمان، بدن و موضوع شناخت به كار برند. اين امر زنان را در موقعيت معشوق اميال و احساسات قرار مي‌دهد و بيش از مردان نزديك به طبيعت و اين كه تابع بدن‌هاي خود هستند (همان).

كاربرد علمي دوگانگي دكارتي در مورد روابط اجتماعي نه تنها با آن چه كه خصوصيات طبيعي مردان و زنان بلكه هم چنين با ملاحظات اخلاقي آغشته شده است. وقتي كه توانايي خاص تفكر عقلاني به طور روشني مشخصه صورت‌هاي مسلط مذكرانه اروپايي شد، فمينيسم از طريق چالش با حقيقت علمي كه زنان را از نظر خرد كم‌تر از مردان مي‌دانست، ظهور كرد. بنابراين جاي تعجب نبود هر گاه يكي از نخستين مسايلي كه در سر لوحه مبارزات زنان غربي ديده مي‌شد، دسترسي آن‌ها به آموزش و ادعاهايي بر اين مبنا  كه آن ها نيز همانند مردان خردمنداند ، است . (همان: 30)

از ديگر نتايج مهم سياسي اين تفكر دوگانه، در نظر گرفتن بدن به عنوان موضوعي بود كه بايد مانند يك ماشين، مورد مطالعه قرار گيرد. (مثلاً موضعي كه در كتاب‌هاي درس پزشكي اتخاذ شده است). تسلط خرد سبب شد كه ذهن خردورز در موقعيت برتر قرار گيرد. موضوع‌شناسي يعني خودآگاهي كه خردورزي مي‌كند مي‌تواند بر موضوع شناخت دانش خود يعني موضوعي كه مي‌بايستي شناخته شود، تسلط و برتري يابد. عالم علوم طبيعي، انسان فرهنگي، مي‌تواند رموز طبيعت را به منظور تسلط بر آن باز گشايد. يك نتيجه اين منطق آن بود كه انسان با فرهنگ متمدن عقلاني با دسترسي‌اش به مسلمات مي‌تواند بر انسان وحشي ابتدايي كه صرفاً تابع احساسات يا ذهن كودكانه‌اي است تفوق يابد و سروري كند (همان: 28).

مبارزات فمينيستي تغييرات زيادي را از طريق به چالش كشيدن سلطه بر ظاهر طبيعي كه آن را نابخرد، عاطفي، سياسي و غير عادلانه مي‌داند ايجاد كرده است و نشان داده است كه خرد خود به طور اجتماعي ايجاد مي‌شود. پيروزي مبارزات سياسي به زنان امكان داد كه دسترسي به آموزش داشته باشند و در ضمن نشان داد كه چه گونه روابط قدرت جنسيتي در نهادهاي تربيتي و كار عمل مي‌كنند و به زنان اجازه داد تا توانايي‌هاي فكري خود را نشان دهند. اين امر بخشي از مبارزات وسيعي است كه پيوستگي مذكر بودن با فرهنگ و ذهن را مورد سوال قرار مي‌دهد (همان: 30).

3- رابطه قدرت و دانش

فمينيسم در حيطه معرفت‌شناسي و متدولوژي، به رابطه دانش و قدرت مي‌پردازد. يك متدولوژي فمينيستي متضمن تئوري درباره قدرت است زيرا قدرت دانش و معرفت معتبر را توليد مي‌كند كه همه به طور مساوي بدان دسترسي ندارند. بنابراين فمينيست‌ها اين مسئله را مطرح مي‌كنند كه چه كسي قدرت دانستن چه چيزي را دارد. و چه گونه قدرت در فرايند توليد دانش پنهان است. مثلاً آيا يك زن باردار مي‌تواند معين كند كه در بدن او چه چيز مي‌گذرد ( به همان شيوه‌اي كه متخصص زنان و زايمان انجام مي‌دهد) ؟ چه رابطه‌اي بين حرفه‌اي‌ها در عالم پزشكي و كساني كه به آن‌ها مراجعه مي‌كنند وجود دارد؟ معرفت كدام يك معتبر و مشروع است؟ چرا متخصصين زنان، ماما، مادر و پدر كه در موقعيت متفاوتي در ارتباط با دانش زايمان قرار دارند، براي الزامات اخلاقي سياسي توليد دانش به يك شيوه (مثلاً از طريق سلسله مراتب پزشكي، معاينات، خصوصيات حرفه‌اي) و نه شيوه ديگر (مثلاً از طريق تجربه شخصي) عمل مي‌كنند (همان: 14).

اين بازشناسي روابط قدرت بين زنان به خصوص از دهه 1960، فمينيسم را تغيير داده است. اما اين بازشناسي سبب طيف وسيعي از تحقيق، بيان، عمل و نوشتن درباره شرايط مادي زندگي زنان، روابط‌شان با مردان، دولت، يكديگر، بدن‌هايشان، ذهنيت و هويت، كودكانشان و سرگذشت زندگي‌يشان شده است. هر چند اين شناخت ممكن است با مقاومت و تمسخر روبرو شود كه به راحتي منجر به شناخت واقعيت نمي‌شود، فمينيست‌ها ادعا به يك شناخت معتبري مي‌نمايند كه منجر به يك تغيير اجتماعي قابل ملاحظه شده است. علي‌رغم مقاوت وسيع، نابرابري‌هاي مداوم و تنگناهاي روابط جنسيتي كه در ديگر صور قدرت وجود دارد (همان: 38).

با اين همه محققين فمينيستي در شناخت اين كه چه گونه قدرت در توليد دانش فمينيستي عمل مي‌كند با مشكلاتي مواجه شده‌اند. هم‌چنين مسائلي كه در مفهوم‌سازي و تشخيص روابط قدرت در ديگر شيوه‌هاي شناخت وجود دارد، براي آنان مسئله‌ساز شده است. از آن جا كه متدولوژي فمينيستي ريشه در مفاهيم عصر روشنگري و روش علمي دارد براي فمينيستها به خصوص فمينيستهاي دانشگاهي ممتاز اجتناب از تكرار ِ  روابط قدرت موجود ،  دشوار بوده است. بدين سان فمينيسم تحت فشار قرار گرفته است كه اومانيسم خود را كنار نهد و با دقت بيش‌تري در مورد تفاوت‌هاي بين زنان و فعاليت‌هاي خاص فمينيستي و روابط قدرت به تفكر بپردازد (همان).

رسيدن به اين نقطه ما را به سوي احساس ضرورتي كه در فمينيسم براي ايجاد يك دانش جديد، پيدا شده است مي‌كشاند.

 ضرورت براي ارائه شناخت‌شناسي و متدولوژي جديد به جاي دانش متعارف (مدرن)

گفتيم كه فمينيسم از يك سو به وجود روابط قدرت در دانش كنوني كه ريشه در دوگانگي دكارتي و روش علمي عصر روشنگري دارد قائل است و از سويي ديگر به كمك مفاهيم عصر روشنگري به نقد اين دانش و روابط قدرت در آن مي‌پردازد. در حقيقت فمينيسم را از اين مفاهيم گريزي نيست.

فمينيستها بر اين باورند كه به طور كلي زنان از حوزه شناخت حذف شده‌اند و مجموعه دانش بشري، معرفتي است «مرد محور» و «مذكر مدار» حتي مفاهيم انتزاعي و جنسيت‌زدايي شده‌اي چون، طبقه، سلسله مراتب اجتماعي، فرهنگ و هنر، داراي بار جنسيتي است و مبتني بر پيش فرض‌هاي مردان است (مشيرزاده، 1383: 81).

به گفته دنا هاراوي  تاريخ ، داستان  ِ فرهنگ غربي است و علم يك متن قابل بحث و يك زمينه قدرت (Haraway, 2004: 83) گفته مي‌شود فمينيستها بر تبعيض جنسيتي مسلم فرضيات عصر روشنگري فائق آمده‌اند. اما بر سر اين كه تا چه حد تعميم‌دهي‌ها درباره خرد و جنسيت لزوماً مردگرايانه بوده است و يا در واقع مراد از مذكر بودن خرد چيست، اختلاف نظر وجود دارد.

از سويي بعضي از فيلسوفان فمينيسم تلاش كرده‌اند تا فلسفه عصر روشنگري را مورد ارزيابي مجدد قرار دهند و بحث مي‌كنند كه بعضي از متفكرين عصر روشنگري بيش از آن چه كه منتقدين فمينيسم مي‌گويند، با زنان هم دردي نشان داده‌اند. مثلاً هيوم در برابر تضاد دكارتي بين خرد و احساس مقاومت مي‌كند. او فكر مي‌كرد كه زنان از مردان متفاوتند اما سواي اين تفاوت بايستي قضاوت‌هاي زنانه را براي تكميل و بررسي قضاوت‌هاي مردانه به كار گرفت.

هم چنين فمينيستهايي كه با تاكيد بر بنيان بر انداختن دوگانگي دكارتي، بر ايجاد معرفت‌شناختي فمينيستي تاكيد مي‌كنند  . مثلاً سوزان هكمن (1990)   مطرح مي‌كند كه دوگانگي طبيعي / فرهنگي، عقلاني / غير عقلاني، عيني / ذهني، مردانه / زنانه، پروژه‌هاي معرفت‌شناسي مدرنيسم را ساخته است. بنابراين معرفت‌شناسي فمينيستي بايد هدف خود را بنيان كندن و ويران ساختن اين دوگانگي‌ها قرار دهد. هكمن مي‌گويند كه بنيان شگفتي اين چنيني فقط وقتي اتفاق مي‌افتد كه فمينيست‌ها پيش‌ فرض‌هاي دو بخشي طرح (پروژه) مدرنيسم را رد كنند كه شامل دوگانگي مردانه / زنانه و نقش آن در ثبيت هويت مي‌شود (Janack, 2004).

به طور كلي فمينيسم براي ايجاد يك معرف‌شناسي خاص خود نياز به متدولوژي خاص خود دارد و رشد اين متدولوژي به معناي به چالش كشيدن سلطه تفكر دوگانه در انديشه غربي مي‌باشد.

 

منابع

- مشيرزاده، حميرا، 1383، مقدمه‌اي بر مطالعات زنان، تهران: دفتر برنامه‌ريزي اجتماعي و مطالعات فرهنگي.

-Calhoun Craig ,1995 ,"Critical Social Theory" Blackwell : oxford.

-Haraway , Donna ,2004, "Situated Knowledges : the Science Question in feminism and the privilege of partial perspective" in "The Feminist Standpoint Theory Reader: intellectual & political controversies" , Sandra Harding, New york: Routledge.

-Janack, Marianne 2004 "feminist Epistemology [internet Encyclopedia of philosophy]", www.icp.utm.edr/f/fem-epis.htm-45k

-Ramazanoglu Caroline , Holland Janet ,2002, "Feminist Methodology Challenges & Choices" , London : SAGE Publications.

 



[1]- Shared understanding

[2]- objectivity

فمنیسم و روشنگری 2


تاثير مفاهيم روشنگري بر فمينيسم

بي‌ترديد فمينيسم بخشي از پروژه روشنگري نبود و تاكيد روشنگري در زمينه حقوق فردي   نيز عمدتاً معطوف به مردان بود، اما روشنگري شرايط مناسبي را فراهم كرد تا تعدادي از فمينيست‌هاي راديكال از دل انقلاب فرانسه رشد كنند ( کسانی مانند ماري اولمپ دوگوژ ) .

هم چنين الگويي از اصطلاحات انسان دوستانه در اين دوره به وجود آمد كه توانست الهام بخش فمينيسم موج اول باشد و بخشي از انديشمندان كليدي اين جنبش از جمله جان استوارات ميل و مري ولستون كرافت را تحت تاثير قرار دهد (هام و ديگران، 1382).

مباحث روشنگري در مورد روش علمي كه در آن اكتشافات در مورد ماهيت جهان به وسيله افراد متفكر متضمن پيش‌رفت است، عميقاً بر اين كه فمينيست‌ها چه گونه در مورد توليد دانش فكر كرده‌اند، تاثير گذار بود. به علاوه ، روشنگري  با فراهم كردن ابزار مفهومي، اهداف علمي و مفاهيم پيش‌رفت و آزادي توانسته است  است   رهيافت فمينيستي را در مورد مفهوم‌سازي و تحقيق روابط جنسيتي تحت تاثير قرار دهد  (Ramazanoglu, 2002: 25).

دكارت نيز به عنوان كسي كه فلسفه را در عصر جديد علمي از طريق سوالات خود درباره حقيقت و يقين  مورد پرسش قرار داده تاثیری قابل توجه دارد. او مي‌پرسد در مورد چه دانشي مي‌توانيم يقين داشته باشيم؟ چه گونه بدانيم كه چه چيزي حقيقت است؟ چه چيزي را مي‌توانيم بشناسيم؟ پرسش هایی از این دست  می تواند تحقيق اجتماعي فمينيستي را جهت دهد بدین شکل که سه مسئله اساسي مورد توجه  فمينيسم را مطرح می سازند :

1) يقين را مورد هدف قرار مي‌دهد به اين معنا كه آرا در مورد جهان را به يك واقعيت ضمني مربوط مي‌كند.

2) تفكر كافي نيست مردم نمي‌توانند صرفاً راه خود را به سوي شناخت واقعيت كه تا حدي قابل تائيد است از طريق تفكر بيابند. فرايند تفكر شامل تخيل و احساست و حتا روياپردازي است. چرا که  مردم مي‌توانند وقتي كه خواب هستند، فكر كنند.از نظر دكارت نيازاست تا  شيوه‌ي معتبر ساختن ادعاهايي در مورد شناخت حقيقت / واقعيت  روشن شود . يعني اين كه چه گونه فرد مي‌تواند بداند كه چه چيزي حقيقت / واقعيت است و چه چيزي رويا يا حيله يا تصور واهي.

3) فرد نمي‌تواند با تكيه بر تجارب خود يا شواهد حواس خود اين مسئله را حل كند. زيرا اين تجربه و شواهد مي‌توانند گم‌راه كننده باشد (همان).

از سوي بايد به نقش وجوهي از اومانيسم مدرن اشاره كرد كه منجر به تاثيرگذاري بر رويكردهاي فمينيستي در مورد شناخت و شیوه های معتبر آن ( متدولوژي ) شده است. كه به دنبال كشف اين امر است كه چه گونه موجودات انساني به عنوان خردهاي آزاد و مستقل مي‌توانند خرد را به تدريج به كار برند تا حقيقت درباره جهان طبيعي يا اجتماعي را كشف كنند و بدين سان نه فقط امكان بالقوه براي سلطه، بلكه براي رهايي نيز فراهم آورند (همان 33).

رمضان‌ اقلو (1995) 5 خصلت اومانيستي را بر مي‌شمرد كه رويكرد فمينيستي را در مورد متدولوژي خود تحت تاثير قرار داده است:

1) آدمي قادر به عقلانيت است. خرد انساني «من»ی است كه مي‌تواند «حقيقت» را كشف كند و به همين جهت برای آن که به حقيقت برسد ، به خرد وابسته است . عقلانيت اعتبار جهاني دارد.

2) آدمي يك فرد است و نه يك جمع، عاملي خودمختار با يك «خود» . مفهوم «خود» مي‌تواند و نمي‌تواند متضمن يك ماهيت انساني اساسي باشد. اما به هر حال متضمن بشريت عام متعارفي است هر چند ممكن است توافقي بر سر اين كه چه كسي واقعاً انسان است يا مرزهاي بشريت چه گونه بايد ترسيم شود، وجود نداشته باشد. به منظور تكذيب ِ اين بشريت ِ عام براي كساني كه پايين‌تر از اين خود دانا[1] هستند (مثلاً بردگان، زنان، كارگران و …) ،  بشريت «ديگران» مي‌تواند به طور كامل و حتا نه كاملاً انساني تعريف شود و بدين سان زن، نابالغ، وحشي و به عنوان كج‌رو در نظر گرفته مي‌شود. بنابراين اين نسخه از اومانيسم خود به خود تفاوت‌ها را تكذيب مي‌كند (زيرا يك بشريت عام وجود دارد) و در حالي كه به قدرتمندان امكان داده مي‌شود تا نابرابري‌هاي اجتماعي و سياسي را طبيعي قلم‌داد كنند.

3) آدمي عامل ذهنيت خود مي‌باشد. در گفتاري كه كلمه مرد[2] با بشريت[3] تلفيق مي‌شود، مرد سرنوشت مرد را رقم مي‌زند. آدمي (يا مرد) مي‌تواند خود را به عنوان موضوع خود در نظر گيرد.

4) از آن جا كه آدمي به عنوان يك فرد مختار با عامليت مي‌تواند خود را به تدريج براي كشف حقيقت درباره جهان به كار گيرد، اين امكان بالقوه وجود دارد تا خود را رهايي بخشد و يا رهايي داده شود (از جهل، ستم، وحشي‌گري يا عدم بلوغ). اين قدرت براي افراد دانا (مرد خردورز) قدرت و حق مطالعه بشريت را فراهم مي‌كند و به عنوان يك عالم يا عالم اجتماعي، قدرت و حق صحبت براي بشريت را.

5) آدمي قادر است كه در پيشرفت بشريت سهمي داشته باشد كه با افزودن به دانش موجود از طريق كاربرد عقلانيت، معرفت و علم ممكن مي‌شود.

از بعد معرفت‌شناختي نيز با هژموني يافتن گفتمان علمي مدرن، اين فرض گسترش يافت كه پذيرش هر چيزي به عنوان حقيقت غير عادلانه است مگر اين كه بتوان آن را ثابت كرد و اين كه تنها بعد از شكافتن اطلاعات به چندين بخش و گذار مرحله به مرحله ، به شكلي منظم و عقلاني مي‌توان به شناخت قياسي حتا پيچيده‌ترين ابعاد واقعيت رسيد (Rowbotham, 1972: 28).

با این حال ، بايد گفت در حالي كه اين تعقيب عقلاني دانش مردان، متدولوژي فمينيسم را شكل داده است، فمينيست‌ها در مقابل اين چهارچوب نيز مبارزه كرده‌اند.  چرا که با توجه به خود گفتمان روشنگری در مقابل، طبعاً اين مسئله مطرح مي‌شد كه نمي‌توان آن چه را در طول تاريخ به عنوان سرشت زن، طبيعت زنانه، فرودستي او، اقتدار مرد، الگوي زن خوب و … بر آن اصرار شده است، بدون ترديد با چون و چرا پذيرفت. مطالعات مدرن تاريخي و انساني شناسي قرن 19 در مورد جوامع مختلف تاريخي و معاصر نشان مي‌داد كه زندگي زنان در مواجع مختلف يكسان نيست (مشيرزاده، 1379: 508)، پس مي‌توان در شرايط موجود تغييري به نفع زنان ايجاد كرد.

 



[1]- Self-Knower

[2]- man

[3]- human

به یاد مرد

 

                                                     

 

 مرد مرده است . در یکی از همین روزها بود که مرد . یک سالی می شود. چند روز پیش سهیل محمودی زیاد ازش حرف زد ؛ از شعرش ، از سبکش ، از خنده هاش ، و این که جاش خالی است و زودهنگام به سوی بهار جاودان رفت. اما مرد برای من فقط شعرش، بیان استادانه کوچه بازاریش ، آن طنز ظریفش و سر آخر جلوه ای  صرف از ادبیات سهل ممتنع روزگارش نیست  . عمران صلاحی چیزی بیش از این هاست . مردی متکثر در زمان خویش . پیوند خورده با دغدغه انسانی و اجتماعی دورانش . کسی که تا همان روزهای آخر حضورش را فریاد می زد و یادش را ثبت می کرد . صلاحی از اولین کسانی بود که کمپین را امضا کرد و هنوز خوب یادمان مانده که حضور این چهره های برجسته در آن روزهای اول کار کمپین چه قدر مایه دلگرمی مان بود . کمپینی که نمی دانستیم چه سرنوشتی پیدا می کند و در بدو پیدایش ، پشت درهای بسته رعد ، ممنوع شده بود.

اکنون مرد رفته است و خطی از خاطرات رنگین به جای گذاشته.  و چه زیباست ثبت شدن پیش از مرگ نه فقط در برگه ای ، که در خاطره ای جمعی ، در حرکتی اجتماعی و تاریخی . امضای مرد هنوز هست. کمپین هم . مرد زندگی می کند این جا . تداوم دارد وجودی که تنش در خاک خفته.

کمک کنین هلش بدیم

چرخ ستاره پنجره  (1)

تو آسمون شهری که برق ستاره خنجره (2)

گلدون سرد و خالی رو؛ بذار کنار پنجره

بلکه با دیدنش یه روز؛ وا بشه چند تا حنجره

به ما که خسته ایم بگه

خونه باهار کدوم وره (3)

تو شهرمون آخ بمیرم  ,  چشم ستاره کور شده

برگ درخت کوچه مون ,  زبالۀ سوپور شده

کنار حوض ماهیا ؛ گربه رو نازش می کنن (4)

سنگ سیاه حقه رو ؛مهر نمازش می کنن (5)

آخر خط که میرسیم ؛خط رو درازش می کنن (6)

آهای فلک که گردنت از همه مون بلند تره

به ما که خسته ایم بگو           خونه باهار کدوم وره؟

گام

 

زهدان من باردارد گویا. گام بر می دارم  چون آبستن دیوانه ای ، گشاد گشاد و سربه هوا ، سرگشته . کجا رها کنم این نطفه نامشروع را ؟ زانو می زنم بر خاک . لحظه را بالا می آروم .

 

روشنگري و زنان 1

 

 رويكرد انديشمندان عصر روشنگري به زن

از آن جا كه برخي از نويسندگان به رغم تاكيد بر آزادي، برابري و حقوق فردي و … به صراحت اين مفاهيم را براي مردان به كار مي‌بردند، و زنان را واجد سرشت و طبيعي خاص مي‌دانستند كه مستلزم جدا كردن سپهر خصوصي ـ عمدتاً زنان از سپهر عمومي ـ كاملاً مردانه ـ بود، اين نكته را قابل تامل مي‌سازد كه چه گونه در بستر انديشه روشنگري اين عقايد سنتي هم چنان پا بر جا مانده بود؟ در حالی که عصر روشنگري مدعی بود عصر طرد سنت‌گرايي و جايگزين كردن خردگرايي و انسان محوري (و نه مرد محوري) است .

انديشمنداني چون ژان ژاك روسو. كانت و فيخته به صراحت زن را در خدمت مرد و براي خشنودسازي او تعريف مي‌كردند. فلاسفه كلاسيك و فلاسفه ادوار نخستين رومانتيك نيز كه از تساوي حقوق مرد و زن سخن مي‌گفتند، باز با تكيه بر طبيعت و ذاتي كه براي زن به عنوان محور خانواده شناخته شده بود، او را هم چنان موظف به رعايت اصول كارخانه و حرمت نهادن بر ارزش مرد مي‌دانستند (صدر نبوي، 1371).

البته در كنار چنين رويكردهايي افرادي به ويژه زناني چون مادام رولان[1] و المپ دوگوژ[2] خواهان حقوق زنان بودند. و نيز بايد از ماد موازال دو گورنه[3] نام برد كه از شاگردان دكارت بود و در كتاب مساوات مردان و زنان، حقارت زنان را ناشي از تحصيلات محدودتر آنان دانست و نه فرودستي ذاتي يا طبيعي آن‌ها (Rowbatham, 1972: 28)

هم چنین آليس روسي به هنگام ارايه افكار نويسندگان فمينيستي در بريتانيايي كبير و امريكا بين قرون 18 و 19 اشاره مي‌كند كه اين نويسندگان وارث اعتقاد دلنشين عصر روشنگري بودند كه معتقد بودند كه خرد راه را به تدريج به سوي نظم اجتماعي بهتر، فارغ از خرافاتي كه در گذشته، بشريت را به انحطاط كشانده بود، مي‌گشايد. اين مولفين عميقاً معتقد بودند كه خرد هر گاه از طريق آموزش به درستي تدريس شود، زنان و مردان را آزاد مي‌سازد. (Rossi, 1973).

در اين جا به طور اجمال از 4 انديشمند عصر روشنگري با عمدتاً دو گرايش متفاوت نسبت به زنان ياد مي‌كنيم.

1ــ ژان ژاك روسو

روسو از جمله متفكران عصر روشنگري است كه در ستايش خرد، برابري و آزادي براي انسان بسيار نوشته است. اما زماني كه به زن مي‌رسد قلم او تغيير بيان مي‌دهد گويي زن، انسان نيست. روسو زن را موجودي مي‌داند كه طبيعت آن را براي مرد خلق است. خرد در زنان ناچيز است. چرا كه احساسات زن قوي‌تر از آن است كه به توانايي خردورزي مردان برسد. به عبارتي زنان داراي عقلي عملي هستند ضد خرد. از آن جا كه منشا حقوق طبيعي براي انسان در تفاوتي است كه به واسطه خردمندي، او را از حيوانات متمايز مي‌كند و چون در خردورزي ترديد است، پس نمي‌توان او را واجد حقوق دانست. (مشيرزاده، 1379: 511) و بدين سان بر موقعيت فرودست زنان نسبت به مردان تاكيد و آن را تائيد مي‌كند.

از كتاب اخلاقي او به نام «اميل» كه «در باب آموزش زندگي به پسري به همين نام است چنين بر مي‌آيد كه وظيفه يك زن خشنود ساختن يك مرد است. در واقع حيثيتي ابزاري براي زن قائل است نه غايي.

2ـ امانوئل كانت

كانت نيز از چهره‌هاي برجسته و تاثيرگذار عصر روشنگري به شمار مي‌آيد. كانت با وجود عظمت فلسفي خويش به خاطر ديدگاه منفي‌اي كه نسبت به زنان در آثارش به چشم مي‌خورد بسيار مورد انتقاد قرار گرفته است كه اين نگرش منفي به شدت تحت تاثير ژان ژاك روسو مي‌باشد.

كانت ازدواج را قراردادي ميان زن و مرد مي‌داند و از آن به عنوان روابط انساني متقابل ميان زن و مرد پاسداري مي‌كند. روابط جنسي بيرون از دايره ازدواج، افراد را تا حد شي و كالا پايين مي‌آورد كه مي‌توانند دست‌آويز كامجويي‌ها و لذت طلبي‌ها شوند. كانت با پذيرش چهارچوب ازدواج، نگاه به زن به عنوان شي جنسي را به همان شدت رد مي‌كند كه نگاه مرد به عنوان شي جنسي را. اگر چه اين نگاه كانت به زن مي‌تواند نقطه درخشاني در رويكرد او به زن تلقي گردد اما در ساير انديشه‌هاي كانت جايگاه زن در نهاد خانواده و حقوق شهروندي وي، رنگ مي‌بازد.

كانت معتقد است نهاد خانواده به گونه‌اي اتفاقي و تصادفي نمي‌تواند به هماهنگي و همسازي دست يابد. بايد يكي از دو ركن اين نهاد، خود را تابع ديگري سازد. بايد يك نفر برتري دست بالا داشته باشد تا نهاد خانواده اداره شود. از آن جا كه مرد بر پايه‌ي طبيعت، از نظر جسمي بر زن برتري دارد، مديريت خانواده با مرد است. (محمودي، 1382: 61). كانت به تقسيم كار ميان زن و مرد قائل است مرد وظيفه دارد كه در زندگي اجتماعي، همانند صنعت و تجارت ايفاي نقش كند. كار زن، خانه‌داري و انجام مسئوليت‌هايي است كه در توانايي يك مادر است. مرد امنيت را به زن ارزاني مي‌دارد و عهده‌دار مديريت خانواده است زن با برخورداري از امنيت و آسودگي، از زندگي بهره‌مند مي‌شود. در عين حال، مرد در سايه‌ي امنيت و آسايش كه زن فراهم آورده، آرام مي‌گيرد. از اين رو مرد آسايش خود را مرهون همسر خويش مي‌داند و به وي احترام مي‌گذارد. افزون بر اين‌ها، مرد تداوم نسل بشر را در وجود زن مي‌يابد كه طبيعت آن را به عهده‌ي زن وانهاده است (همان). از اين انديشه تاكيد بر جدايي عرصه عمومي از عرصه خصوصي و تعلق زن به عرصه خصوصي به خوبي آشكار است.

در جايي ديگر كانت به توضيح مفهوم «مالكيت‌هاي خانواده» مي‌پردازد، رويكردهاي او به زن به مراتب تيزتر و منفي‌تر مي‌شود، از نظر كانت، مالكيت‌هاي خانواده جزيي جز همسر يك مرد يعني زن و فرزندان و خدمت‌كاران نيست. اينان، دارايي مردند. به زعم كانت خانواده‌ي يك مرد از نظر حقوقي، دارايي وي به شمار مي‌آيند، اما از نظر اخلاقي هر يك از اعضاي خانواده، بايد به عنوان افراد خودمختار در نظر گرفته شود. منشا اين حقوق براي مرد نه از زور سرچشمه مي‌گيرد و نه قرارداد، بلكه از دارايي شخص وي بر مي‌آيد. در نگاه كانت، خانواده، از نظر حقوقي يك شخص است و اين شخص كسي جز سركرده خانواده يعني مرد نيست (همان).

اما از بعد اجتماعي زن شهروندي منفعل است، يعني شهروندي كه در فعاليت‌هاي سياسي و در ساختار قدرت حكومتي، حق انتخاب شدن و انتخاب كردن ندارد. بر پايه‌ي اين ديدگاه، زن براي هميشه فاقد استقلال است و به عنوان يك شهروند منفعل، مجبور است نابرابري با مردان را بپذيرد (همان: 62).

اين امر شايد ريشه در اين دارد كه كانت زن را پيرو «هوي و هوس» مي‌داند، اما در وجود مرد گوهر «خرد» را مي‌يابد. از اين روست كه «زنان بايد سلطنت كنند، اما مردان حكومت» چرا كه اين هوي و هوس است كه سلطنت مي‌كند و اين خرد است كه حكومت مي‌كند (همان).

در مجموع تصويري كه كانت از زن ترسيم مي‌كند داراي ابعاد گوناگوني است. ابعاد منفي اين تصوير آميزه‌اي است از نفسانيت، جلوه‌گري، جاذبه‌ي جنسي، حيله‌گري،  سطحي‌نگري و پرحرفي. در برابر زن، محور خانواده ما در فرزندان، تدوام بخش نسل بشر و مايه امنيت و آسايش مرد است. كه اين ابعاد مثبت نيز باز تكرار همان تصوير سنتي از زنان مي‌باشد.

مري ولستون كرافت

مري ولستون كرافت از جمله مدافعين حقوق زنان و به شدت تحت تاثير انقلاب فرانسه و امريكا بود. او كه انگليسي الاصل بود، آرا و انديشه‌هاي ليبراليستي و ايده برابري را پي‌گيري مي‌كرد و در نهايت اين انديشه‌ها را در باب زنان به عنوان اثر برجسته منتشر ساخت. كتاب او تحت عنوان «بيانيه حقوق زنان[4]» در سال 1792 انتشار يافت كه به نظر بسياري از فمينسيت‌ها اولين بيانيه بزرگ فمينيستي است به شمار مي‌رود تا جايي كه عده‌اي آن را انجيل فمينيسم دانسته‌اند. موضوع اصلي كتاب، تعميم ايده حق تعيين سرنوشت انساني به زنان است. آن چه كه بعدها جان استوارت ميل به آن مي‌پردازد. بخش اعظم اين كتاب انتقاد از كساني است كه به تحقير زنان پرداخته‌اند. از جمله روسو، ادموند برك، محافظه‌كار انگليسي. مري ولستون كرافت به شدت مخالف اين عقيده است كه زنان غير عقلاني‌اند چرا كه زنان به علت ماهيت انساني خود خردورزند و اين خردورزي منشاء بهره‌مندي آن‌ها از ساير حقوق انساني است. بنابراين، جنسيت حقوق را محدود نمي‌كند. جمله مشهور او اين است كه «خرد جنست ندارد، ذهن جنسيت ندارد، دانش جنسيت ندارد.» (مشير زاده، 1383).

 از نظر او مردان و زنان برابرند و اگر به نظر مي‌رسد كه زنان چيزي كم‌تر از مردان دارند به اين دليل است كه مردان ميان زنان و خرد ايستاده‌اند و در طول تاريخ منكر «فهم زنان» شده‌اند.

ولستون كرافت به عنوان یک متفکر  ليبراليست ، اثری درخور در ادبیات  کلاسیک فمنیست لیبرال فراهم آورد ..

4ـ جان استوارت ميل

جان استوارت ميل نيز كه در سنت ليبرالي قرار مي‌گيرد، از روشنفكران عصر روشنگري است كه تحت تاثير آراي ولستون كرافت و نيز همسر خود هريت تيلور[5] مي‌باشد.

برداشت او از زن در مقابل برداشت روسو قرار مي‌گيرد. او نماينده انديشه‌اي است كه چون در خردورزي زنان تشكيك نمي‌كند بر آن است كه حتي اگر از اين نظر تفاوتي بين زنان و مردان ديده مي‌شود، ناشي از آموزش‌هاي متفاوت است و به اصطلاح به جامعه‌پذيري يا فرهنگ‌پذيري متفاوت زنان و مردان، باز مي‌گردد. از نظر ميل كلاً زنانگي داراي ماهيتي اجتماعي است و نه طبيعي و ذاتي. در واقع زنان «محصول نظامي» هستند كه به آن‌ها ستم مي‌كند، نظام آموزشي رسمي و غير رسمي در خدمت آن است (مشيرزاده، 1379).

از نظر ميل اين نظام مجموعه ويژگي‌هاي انساني، يك بخش (عقلانيت) را در مردان تقويت و در زنان سركوب مي‌كند و بخش ديگر (عاطفي) را در زنان تقويت و در مردان سركوب مي‌گردد. در نتيجه زنان عاطفي‌تر و مردان عقلاني‌تر مي‌شوند. در حالي كه اگر آموزش‌ها برابر باشند، مي‌بينيم كه زنان و مردان از نظر عاطفي با يك ديگر برابرند (مشيرزاده، 1383: 33).

- صدرنبوي، رامپور، 1371، جامعه‌شناسي كار و مشاغل مشهد: انتشارات دانشگاه فردوسي.

- محمودي، علي، 1382، «زنان، شهروندان منفعل: قرائت شگفت‌انگيز كانت از شخصيت و حقوق سياسي زنان به مثابه جنس دوم» در آفتاب ، ش33 صص 65 ـ 60

- مشيرزاده، حميرا، 1379، «زمينه‌هاي ظهور فمينيسم در غرب»، مجموعه مقالات اسلام و فمينيسم، مشهد: دفتر نشر معارف.

-مشيرزاده، حميرا، 1383، مقدمه‌اي بر مطالعات زنان، تهران: دفتر برنامه‌ريزي اجتماعي و مطالعات فرهنگي.

-Rossi , A ,1973, "Women in the Seventies : Problems and Possibilitics". in stimpson , ed : 31 – 29.

-Rowbotham, S.,1972 ,"women Resistance and Revolution", London : Allen lane.



[1]- Roland

[2]- Olympe de Gouge

[3]- de Gournarg

[4]- The Vindication of the Rights & women

[5]- Harriet Taylor

در باره شناخت شناسی زنان

 

 

فمينيسم به عنوان يك نظريه انتقادي در بستر مفاهيم عصر روشنگري ريشه مي‌دواند و در فضاي انتقادي قرن بيستم رشد مي‌كند و با نفي ريشه‌هاي خود در مفاهيم عصر روشنگري براي رهايي زنان به عنوان گروه‌هاي به حاشيه رانده شده در طول تاريخ و سركوب شده در جامعه تلاش مي‌كند.

عصر روشنگري با ارائه‌ي‌ مفاهيمي چون آزادي، برابري ، انسان محوري شرايط رشد مفاهيم فمينيستي را زمينه‌ساز شد به شكل‌گيري جنبش‌هاي فمينيستي حق‌رأي، حق تحصيل زنان و ارتقاي سطح بهداشت آنان و انجاميد. اما دنياي نظريه‌هاي فمينيستي هنوز در پس قافله‌ي تغييرات اجتماعي حركت مي‌كرد و بيشتر در جهت توصيف شرايط اجتماعي زنان گام بر مي‌داشت. تا اين كه با ايجاد شرايط انتقادي قرن بيستم و سربرآوردن جنبش‌هاي انتقاديي همچون جنبش‌هاي دانشجويي، جنبش‌هاي ضدجنگ، جنبش‌‌هاي ضدبرده‌داري و و وارد شدن اين مباحث به سطح دانشگاه و آكادميك شدن آنها، جنبش زنان نيز مقارن با آن به سطح آكادمي راه يافت و با تئوري پردازي‌هايي در سطح معرفت شناسي راه خود را باز كرد.

فمينيسم دانشگاهي كه تاكنون بيشتر خود را مصروف انتقاد از شرايط اجتماعي زنان و تبيين علل سركوبي آنان در جامعه كرده بود، پا را فراتر گذاشت و به عرصه معرفت‌شناسي قدم نهاد. هسته‌ اين معرف‌شناسي فمينيستي را فمينيسم راديكال اواخر دهه‌هاي 1970 و 1980 تشكيل مي‌داد. فمينيسم معرفت‌شناسي با طرد مفاهيم عصر روشنگري در تلاش است تا طرح‌هاي جديدي از معرفت‌شناسي زنان را ارائه كند.

طرح‌هاي علم و معرفت‌شناسي فمينيستي فقط محصول مشاهده، قدرت اراده و هوش و استعداد فكري يعني توانايي كه علم و معرفت‌شناسي عصر روشنگري آنها را عامل پيشرفت معرفت مي‌داند، نيست اين طرح‌‌ها بيان‌گر شيوه‌هاي درك طبيعت و زندگي اجتماعي توسط گونه‌هاي جديدي از اشخاص تاريخي است كه به واسطه‌ي اين تغييرات اجتماعي به وجود‌ آمده‌اند. شمار زيادي از اين اشخاص جديد عبارت‌اند از كساني كه فعاليت‌ها‌شان هنوز ويژگي زنانه دارد و با اين حال همچنان پذيراي آن طرح‌هايي‌اند كه نسبتاً طرح‌هاي مردانه در زندگي عمومي بوده است.

بيش‌تر كار ابتدايي در معرفت‌شناسي فمينيستي پرورش دادن انتقادات فمينيسم از علم و درگيري‌ با آن بود. اين كار به طور كلي تاكيد داشت بر شيوه‌هايي كه در آن علم با جانب‌داري جنسيتي مشخص شده است، نه فقط در اين نكته كه به طور جدي زنان را در علوم نشان نمي‌دهد، بلكه از اين جهت كه در آن فرضيات درباره رفتار مبتني بر جنسيت  يك نقش، آشكارا در تسلط و پذيرش وسيع تئوري‌هايي در زمينه‌هايي مثل مردم شناسي، بيولوژي و روان‌شناسي ديده مي‌شود (Janack , 2004) .

وقتي كه مشاغل علمي مدرن بدل به حوزه‌هاي مردانه تخصصي شد، آنها با آراي پدر سالار و اعمال محدود كننده سبب شدند كه زنان را در موقعيت‌هاي بدي قرار دهند كه گويي طبيعتاً فرودست هستند و در بهترين حالت مكمل مردان. فعاليت‌هاي روزمره و ارزش‌هاي علمي با  قرار دادن زنان در خارج از دانش، مهارت و توانايي‌هاي تخصصي ، برتري مردانه و سلطه‌ مردانه را(هرچند با تنوع‌هايي)  باز توليد كرد (Romazanoglu, 2002:37). اين امر منجر شد كه اساساً شناخت، مرد مدارانه و از منظر يك سوژه شناسايي مذكر و با عقلانيت، ديدگاه و انتظارات مردان شكل گيرد، آن هم مرد مدرن اروپايي طبقه متوسط يعني حتا مردان ديگر و نيز زنان از حوزه شناخت رانده شدند و به حاشيه كشيده شدند.

همين امر توجه فمينيست‌هاي دانشگاهي را معطوف كرد به ،به چالش طلبيدن دانش پدر سالار اقتدار گراي معتبر و خنثا و عقلاني كه مدعي بي‌طرفي دانشمندان و سلسله مراتب نمادي در آن بود. فمينيست‌ها مبارزه كردند تا نشان دهند كه دانش علمي دانشي است كه به وسيله خودهاي مردانه خاص در موقعيت‌هاي اجتماعي خاص توليد مي‌شود . پرده برداشتن از موضوع اومانيسم، خصلت مردانه غربي سلطه گرا را به عنوان بشريت آشكار مي‌كند و مرد خردورز را به پدر سالار عاطفي تبديل مي‌كند كه از امتيازات غيرمشروع خود دفاع به عمل مي‌آورد (همان).

با اين وصف معرفت‌شناسي زنان داراي دو ادعا مي‌باشد.

1) شرايط اجتماعي در معرفت تاثير مي‌گذارد كه برخي از فلاسفه نيز با اين ادعا هم داستان مي‌باشند.

2) جامعه جز اين شرايط اجتماعي است بنابراين بر معرفت تاثير مي‌گذارد.

در نتيجه شناخت افراد، تحت شرايط اجتماعي متفاوت و تجارب خاص آنان شكل مي‌گيرد. از آن جا كه تجارب جامعه بشري ما به شدت جنسيتي شده و مبتني بر جنسيت مي‌باشد، شناخت زنان و مردان متفاوت است. از اين روست كه فمينيسم ادعاي معرفت شناسي زنانه را دارد كه مي‌بايست ادعاي خود را در مورد زندگي، تدوين كند و از آن دفاع به عمل آورد.

در نظريه فمينيستي به انديشه‌‌هاي مختلف زنان توجه مي‌شود به ويژه روش ساخته شدن دانش فمينيستي از طريق تعامل بين خود و جهان طبيعي. دانش اجتماعي و خودشناسي در فمينيسم به طور متعامل شكل مي‌گيرد. اين است كه در آثار معرفت‌شناسي فمينيستي (از جمله آثار دورتي اسميت) تجارب روزمره زنان به طرز چشم‌گيري ديده مي‌شود.

ادعاي معرفت‌شناسي زنانه توسط فمينيست‌ها متعاقباً مباحث متدولوژيكي را پيش مي‌آورد. چرا كه هر دانشي براي كسب حقيقت (هرچند بخشي از آن) مي‌كوشد و براي ادعاهاي خود نياز به شيوه‌هاي دارد تا اعتبار و روايي آن را تأمين و فراهم كند.

فمينيست‌ها از دو جهت با مباحث متدولوژيكي دست و پنجه نرم مي‌كند:

1) بسياري از فمينيست‌ها با بي‌اعتبار دانستن شيوه‌هاي اعتبار بخش تحقيق مدرن و زيرسوال بردن آن نمي‌توانند از اين شيوه استفاده كنند چرا كه آنها نشان داده‌اند شيوه‌هاي موجود تحقيق بسيار جانب‌دار عمل كرده است (حتا شيوه‌هاي تجربه گرايي و پوزيتويستي).

2) در دنياي نظريات و معرفت‌شناسي فمينيستي تنوع آراي بسياري به چشم مي‌خورد كه ادعاي يك شيوه معتبر فمينيستي را دشوار مي‌سازد.

Janack, Marianne 2004 "feminist Epistemology [internet Encyclopedia of philosophy]", www.icp.utm.edr/f/fem-epis.htm-45k

Ramazanoglu Caroline , Holland Janet ,2002, "Feminist Methodology Challenges & Choices" , London : SAGE Publications.

 

 

یک لیوان شیر

می پرسم« تو چرا زن گرفتی » می گوید« برای تداوم نسل » . روش نمی شود بگوید « برای sex » .

یاد حرف آن مرد سالدیده افتادم که به پسر خواهرش می گفت « آخه احمق آدم برای یک لیوان شیر که گاو

 نمی خره» ! کجای این زندگی هستیم ما ؟

عبور

 

می خندم تا صدای اشک آلود و دود زده ام در آن گم شود. می پرسد « صدات چرا گرفته ؟ » می گویم « ای بابا تو که می دونی ؛ آلرژی !» . صداش سرد است و کُند . بی رمق . بی حوصله . « خوب چه خبرا ؟ » « هیچی » . چیزی برای گفتن ندارد . چیزی برای گفتن ندارم . خوانده بودم : « گفتگو مهم ترین وسیله حفظ واقعیت است » . * بی گفتگو یم ما ، بی واقعیت . بسر آمده ایم در واقع . چشمانم در دود و اشک تار می شود. سرانگشتم در تاریکی داخل پاکت را می کاود. تمام شده است. باید پذیرفت بعضی ها برای همیشه رفته اند . عبور کرده اند.



*  برگر ولاکمن ،  207 صفحه کتاب نوشته اند تا به این جمله برسند - ساخت اجتماعی واقعیت .

رانده شده

 

 

تکان دهنده است . رنج آور است . درد می کشی  وقتی می خوانی صفحات اول « نائب کنسول» *را . بیرون می زند . یعنی بیرونش می کنند. می رانندش . می رود  ؛ بی هوا ، بی غذا . گم می شود به دنبال جلگه پرندگان. جایی در سرزمین هند . پهنه توله ساپ ، پورسات و نمی دانم در همچین جاهایی  . گرسنگی می کشد . باخودش حرف می زند. بچه توی شکمش وول می خورد. « ماهی های توی شکمش به جان هم افتاده اند . بازی بی صدا و انگار سرخوشانه ای ست برای بچه ی کم طاقت » . دخترک رانده شده . در بیغوله های متروک می خوابد در حومه پورسات پرسه می زند جایی که هزاران زن رانده شده  ، سالخورده ها و  مردان بی خیال ِ یاوه گو زندگی می کنند. « بالامی آید شکم ،کش می دهد پارچه پیراهنی را که روز به روز بالاتر می آمد. با زانوهای عریان شده ، راه می رود دختر . شکم ، در هیبت این سرزمین به دانه ای خُرد می ماند.گرم است شکم ، نرم ، در میانه صخره ها انگار لقمه ای است برای دندان زدن. مدام می بارد . بعد از باران گرسنگی بیش تر می شود. بچه همه چیز می خورد ، برنج نارس ، انبه . هیبت ِ  هولناک تر ، نبود ِ قوت و غذا ست که ادامه دارد هنوز » .« مادرش گفته بود : شکمت را سیر کن ، ملالی از مادر به خودت راه نده ، سیر کن شکمت را سیر کن » . « سوای  سردردها ، وقتی مثلا پایش از تیزی سنگ مرمر زخم  شود ترجیح می دهد علت را فراموش کند ، رانده شدنش را هم همین طور ، که علتش حاملگی بوده ، حامله از یک درخت ، درختی بلند ، بی آن که متحمل دردی شود. مادرش گفته است : لازم نیست برای ما قصه ببافی و  بگویی که چهارده ساله اید یا هفده ساله . ما هم این سنین را گذرانده ایم ، بهتر از شماها ، خفه شوید ، همه تان ، ما از همه چیز با خبریم . مادر هر قدر هم که بگوید با این سنین آشناست و می داند ، باز دروغ می گوید . زیر آسمان اطراف پورسات ، می دانی که گل و لای است و قابل خوردن ؟ »

« رانده می شود هر بار که می ایستد جلو کلبه ای دور افتاده ، جلو کلبه های دهکده اما نه  . ... همه چیزگدایی می کند ، برنج ، استخوان خوک ، ماهی ، ماهی مانده البته . به کجاتان برمی خورد که یک ماهی ِ مانده به من بدهید؟ جوانه زن است ، پس گاهی بهش می دهند . ولی قاعده همیشه همان طرد است : نه چون عادت می کنی و باز فردا می آیی ، پس فردا هم می آیی ... نگاهش می کنند : نه .کف زمین بیغوله ، موهای ریخته اش را می بیند . دست که به موهای سرش می کشد دسته دسته مو های انبوه  کنده می شود ، بی درد . موهای سر است اینها ، مقابل دختر ، با این شکم ، با این گرسنگی . گرسنگی رویاروی دختر است ، رویگردان نیست دختر اصلا ،دیگر چه چیز را از دست خواهد داد در چنین راهی ؟ رشد اگر بکند موها پرک اردک است . به راهبی تن نشُسته می ماند . مو ها در واقع رشد نمی کند دیگر، ریشه شان خشک شده است در  پورسات  ». « استفراغ می کند . زور می زند که بچه را بالا بیاورد ، ریشه کن کند از خودش ، اما فقط تُرشاب انبه بالا می آورد . می خوابد ، خیلی . موجود خواب زده ای شده  است ، باز افاقه نمی کند ، بچه شب و روز از درون می خوردَش . گوش می دهد ، صدای جویدن توی شکم را می شنود ، بچه ای که گوشت می جود . رانها ، بازو ها ، گونه ها را جویده است ، گوشتی برگونه نمی بیند دختر ، جز چال چال حالا چیزی از آن چه در تونله ساپ داشت بجا نمانده است ، ریشه ی موها هم همین طور ، بچه کم کم جای همه چیز را می گیرد ، البته گرسنگی ِ دختر را بچه  هنوز نبلعیده است» .

اما داستان گرسنگی یک روز به سر می رسد . همیشه روزی به سر می رسد . این بار نه  به دست  مرگ و نه زایمان، به دست صیادان.

« صیادی وارد بیغوله می شود ، بعد یکی دیگر . می افتند به جان بچه . این ، این موش باید بیاید بیرون . با پولی که ماهیگیران بهش می دهند ، که بعد تکرار هم می شود ، دختر به پورسات می رود تا برنج بخرد ، توی قوطی خالی کنسرو ، برنج بپزد . کبریت را ماهیگیران بهش می دهند . برنج گرم می خورد . بچه حالا دیگر شکل گرفته است . گرسنگی ِ روزهای اول دیگر هیچ وقت سربرنمی آورد » .

نه هیچ وقت،  با این که « ماهیگیران چند روزی است که بی رغبت شده اند ، چون دختر تقریبا کچل شده و شکمش ، در مقایسه با اندام نحیفش ، خیلی بزرگ شده است .

گرسنگی روزهای اول دیگر به سراغش نمی آید، خودش هم این را می داند ، بچه حالا دیگر باید در آستانه شدن باشد، دختر این را می داند ، این که از هم جدا می شوند ، همین طور است . بچه تقریبا اغلب بی جنب وجوش است . آماده است ، منتظر چیزی نیست جز کمی تقلا تا منفک شود از دختر .

دختر به راه می افتد . به راه می افتد تا چاله ای جایی برای این کار پیدا کند ، و کسی که بچه را هنگام آمدن بگیرد، جدا کند کاملا از او . دختر در پی مادر خسته اش می گردد، همان که دختر را رانده بود. به هیچ بهانه ای دیگر نباید برگردی . نمی دانست ، آن زن هیچ چیز نمی دانست . امروز صبح ، این هزار کیلومتر راه کوهستانی هم نمی تواند مانعی باشد برای رسیدن به تو ، زن معصوم ، که در سرگشتگی ات کشتنم را فراموش خواهی کرد. زن بدسیرت، مسبب این همه ، این بچه رامی گذارم پیش تو، خودت نگهش می داری . پرتش می کنم طرفت و برای همیشه خودم را خلاص می کنم. در این نور دم غروب همه چیز باید تمام شود ، چیزهای دیگری شروع خواهد شد . و این یکی ، این دختر جوان دوباره می زند بیرون ؟ این پرنده ، هلوی به گُل نشسته ؟ » .

چشم از کتاب بر می دارم . یاد دختر افتادم . در ولی العصر دیدمش . سارافنی آبیِ سیر به تن داشت با پیرهنی سرخ. گونه گل انداخته و صورتی اندک متورم . می درخشید چشمانش . شکم برآمده بود ، ماه های 7، 8 را می گذراند . هنوز یکی ، دو ماه مانده بود به « وقتش » . خرید می کرد با زن ِ همراهش . سبک سرانه . زن حامله بود سیر نمی شدی از تماشاش. زیبا و دلنشین قدم برمی داشت . کند بود . نه رانده شده بود. پذیرفته شده ، زیبا در آغوش ِ ستایش .« هلوی به گُل نشسته » !

دوستانم همین طورند . وقتی حامله می شوند ، دوست دارم بشینم و تماشاشان کنم . در قداستی معصوم فرو می رود چهره شان. چشمانشان بار دارد . بارور می شوند با بارداری. در تنعم و ستایش غوطه می خورند. دل پذیرند . بی خیال اند اغلبشان . با ناز شکایت می کنند  ، گاهی ، از درد . نه کسی این دختران را نمی راند . می بویندشان ، می بوسندشان ، در بر می کشند. ستایش می شوند . نه ، کسی این دختران را نمی راند !



*  اثر مارگریت دوراس ،  ترجمه قاسم روبین .

 

 

« کلاغه می گه قار قار        

ننه ش می گه زهرمار

باباش می گه چادر سیاه سرش کن  

از خونه بیرونش کن  »

 دلم برای کلاغه می سوزد . هنوز نمی دانم چرا ننه ش می گفت « زهر مار »  . باباش می گفت « چادرسیاه سرش کن» و چرا می خواستند از خانه بیرونش کنند ؟آن هم نه برای زندگی . برای مردگی ، پیچیده در کفنی سیاه !

 

 

همین و تمام

 

 

« برای یان ، یار شبانه ام

امضا : مارگریت و شیدایی آن یار ِ دلشده

20 نوامبر 1994 ، پاریس ، کوچه سن بنوآ» .

می بینمش . نشسته است . پشت میز کارش ، قلم بدست . سالدیده ، و چروکیده  از الکل . 80 ساله است پیرِزن . دو سال بعد می میرد. و شیداست . شیدای ِ دلشده ی 25 ساله اش « یان » . در 80 سالگی هم می توان شیدا بود و دلشده ای چنین داشت؟ این زن زندگی کرده است ، همه چیز را ، عشق را ، نفرت را ، شوربختی و لبخند را ، جنگ ،گذر ، رهایی پی در پی و زیستن با دیگری و دیگری را . از ملال عشق و ناممکن بودنش گفته و هنوز شیدا بوده ، در این سن ! گمان می کرده عشق لحظه است . زندگی را فلسفیده ، چشیده و نوشته ، دوراس. زیاد می نوشته. زندگی اش این بوده که بنویسد و نوشته است . بیان شده زن با کلمات . با نوشتن .

« یگانه وطنم نوشته است ، کلمه است .

و می نویسم ، پس نمی میرم .

می نویسم ،

از تن بی جان جهان می نویسم ،

از هیروشیما ،

از تن بی جان عشق ، از آشویتس.

نوشته منم ... منم آن کلام مکتوب .

... آن که می نویسد ،  همراه تمام جهان می نویسد ، نه به تنهایی »*



*  انتخاب شده از پشت جلد کتاب « نوشتن / همین و تمام / ابان ، سابانا ،داوید ».  مارگریت دوراس. ترجمه قاسم روبین .

زن ، خدا ؟

 

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست            پیرهن چاک و غزلخوان وصراحی در دست

نرگسش  عربده  جوی  و  لبش  افسوس کنان            مست ، دوش  ، به  بالین  من  آمد  بنشست

  سر  فراگوش ِ  من  آورد  به   آواز ِ  حزین                گفت  ای عاشق دیرینه من  خوابت  هست  

  عاشقی  را  که   چنین   باده   شبگیر   دهند                کافر  عشق  بود  گر  نشود باده  پرست   

  برو  ای  زاهد  و  بر دُرد کشان خرده مگیر              که  ندادند جز این تحفه به ما  روز الست

 آن  چه  او  ریخت   به  پیمانه  ما  نوشیدیم              اگر از خمر بهشت است وگر باده پرست

  خنده   جام   می   و  زلف  گره  گیر  نگار             ای بسا توبه که چون توبه حافظ  بشکست

 

تجلی است برای من این شعر ، بیان . چه آن سالها که در حال و هوای عرفان بودم و چه حالا که به زلف آشفتگی عالم می مانم ، پراکنده و نه رها . تجلی است ، همین شعر . این شعر عجیب و دلنشین حافظ که همان قدر زمینی است که آسمانی . زندگی کردمش . این را دوستان المپیاد ادبی می فهمند . بچه های آن سال ها . بچه های مدرسه فرهنگ .

آمده است « زلف آشفته » ، عرق بر تن و چهره دارد و لبی به خنده گشوده .« پیرهن چاک » ، « غزل خوان » و « صراحی در دست »  است . چشمانش مستی را عربده می زند ، افسوس هم می خورد . آمده است بالای سر تو نشسته . زیر گوشت نجوا می کند : « ای عاشق دیرینه ی من خوابت هست ؟ » . دیوانه ات می کند این تصویر سازی ، این کلمات  ، این تجلی ، تجلی او .

چراگمان می کنم زن است ؟ نمی دانم . ولی زن است . زنی بیان شده . زنی ،معشوقی مکتوم که آشکار می شود. آن هم با این رسوایی ! و رسواتر تویی در خواب فرورفته . چه جای  تغییر می دهد زن به این سرعت !خدا می شود گویی . صاحب خمر بهشت ، در جام می ریزد چیزی ، انگار باده ای . زلف گره گیر دارد . توبه شکناننده . / و یا نه، خدا ، خداست . این چنین تقدیر کردست که معشوقی چنین شوریده حال شبانه بیاید و حالی بدهد ، جامی و توبه بشکناند . / نه ، همان زن است . زن ِ همه چیز ، زنی پیرهن چاک. / و شاید اصلا خدا زنی است تجلی کرده ، زلف آشفته در عالم ، سرخوش است و غزل می خواند خدا- زن . می می دهد  و مستی می کند با چشمانی که ویرانی را فریاد می کند.