فال حافظ
حافظ در دست دارد . هیجان زده ام . دخترکی چهار ساله می شوم . برای من یه فال بگیر ، برای من یه فال بگیر . می خواهم حافظ خواندش را بشنوم ، به یاد آن سال ها . از بالای عینک نگاهم می کند : برای تو گرفتم . من که هنوز نیت نکردم ! خوب من برات کردم . با لبخندی به ارث رسیده از کودکی ام روی کاناپه دراز می کشم خیره به او. می خواهم مامان را همین طور به خاطر بسپارم : لمیده بر مبل ، عینک به چشم و حافظ در دست با صدایی که می خواند :
پیش از اینـت بیش از این اندیـشـه عـشاق بود مـهــرورزی تـو بـا مـا شـــهره آفـــاق بود
یاد باد آن صحبـت شـبـهـا که بـا نوشـیـن لبـان بحـث سر عـشـق و ذکـر حـلقـه عشـاق بود
پیش ازین کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند منـظـر چشـم مـرا ابـروی جانـان طـاق بود
از دم صــبــح ازل تــا آخـــر شـــام ابـــد دوستی و مهر بریک عهد و یک میثاق بود
سـایه معـشــوق اگر افـتـاد بر عاشــق چـه شـد ما به او محتاج بودیم و او به ما مشتاق بود
حسن مهرویان مجلس گرچه دل می برد و دین بحـث ما در لطـف طبع و خوبی اخلاق بود
بر در شـاهـم گـدایی نـکــتــه ای در کـار کـرد گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود
رشـتـه تـسـبـیـح اگـر بگسـسـت مـعـذورم بدار دسـتـم انـدر سـاعــد ساقی سـیـمـین ساق بود
در شـب قـدر ار صبـوحی کـرده ام عیبم مکـن سرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود
شـعــر حـافـظ در زمـان آدم انـدر بــاغ خــلــد دفــتـر نسـریـن و گـل را زیـنـت اوراق بود
سر بلند می کند . چی نیت کردی ؟ لبخند می زنم . تو که خودت برام نیت کردی !