رانده شده

تکان دهنده است . رنج آور است . درد می کشی وقتی می خوانی صفحات اول « نائب کنسول» *را . بیرون می زند . یعنی بیرونش می کنند. می رانندش . می رود ؛ بی هوا ، بی غذا . گم می شود به دنبال جلگه پرندگان. جایی در سرزمین هند . پهنه توله ساپ ، پورسات و نمی دانم در همچین جاهایی . گرسنگی می کشد . باخودش حرف می زند. بچه توی شکمش وول می خورد. « ماهی های توی شکمش به جان هم افتاده اند . بازی بی صدا و انگار سرخوشانه ای ست برای بچه ی کم طاقت » . دخترک رانده شده . در بیغوله های متروک می خوابد در حومه پورسات پرسه می زند جایی که هزاران زن رانده شده ، سالخورده ها و مردان بی خیال ِ یاوه گو زندگی می کنند. « بالامی آید شکم ،کش می دهد پارچه پیراهنی را که روز به روز بالاتر می آمد. با زانوهای عریان شده ، راه می رود دختر . شکم ، در هیبت این سرزمین به دانه ای خُرد می ماند.گرم است شکم ، نرم ، در میانه صخره ها انگار لقمه ای است برای دندان زدن. مدام می بارد . بعد از باران گرسنگی بیش تر می شود. بچه همه چیز می خورد ، برنج نارس ، انبه . هیبت ِ هولناک تر ، نبود ِ قوت و غذا ست که ادامه دارد هنوز » .« مادرش گفته بود : شکمت را سیر کن ، ملالی از مادر به خودت راه نده ، سیر کن شکمت را سیر کن » . « سوای سردردها ، وقتی مثلا پایش از تیزی سنگ مرمر زخم شود ترجیح می دهد علت را فراموش کند ، رانده شدنش را هم همین طور ، که علتش حاملگی بوده ، حامله از یک درخت ، درختی بلند ، بی آن که متحمل دردی شود. مادرش گفته است : لازم نیست برای ما قصه ببافی و بگویی که چهارده ساله اید یا هفده ساله . ما هم این سنین را گذرانده ایم ، بهتر از شماها ، خفه شوید ، همه تان ، ما از همه چیز با خبریم . مادر هر قدر هم که بگوید با این سنین آشناست و می داند ، باز دروغ می گوید . زیر آسمان اطراف پورسات ، می دانی که گل و لای است و قابل خوردن ؟ »
« رانده می شود هر بار که می ایستد جلو کلبه ای دور افتاده ، جلو کلبه های دهکده اما نه . ... همه چیزگدایی می کند ، برنج ، استخوان خوک ، ماهی ، ماهی مانده البته . به کجاتان برمی خورد که یک ماهی ِ مانده به من بدهید؟ جوانه زن است ، پس گاهی بهش می دهند . ولی قاعده همیشه همان طرد است : نه چون عادت می کنی و باز فردا می آیی ، پس فردا هم می آیی ... نگاهش می کنند : نه .کف زمین بیغوله ، موهای ریخته اش را می بیند . دست که به موهای سرش می کشد دسته دسته مو های انبوه کنده می شود ، بی درد . موهای سر است اینها ، مقابل دختر ، با این شکم ، با این گرسنگی . گرسنگی رویاروی دختر است ، رویگردان نیست دختر اصلا ،دیگر چه چیز را از دست خواهد داد در چنین راهی ؟ رشد اگر بکند موها پرک اردک است . به راهبی تن نشُسته می ماند . مو ها در واقع رشد نمی کند دیگر، ریشه شان خشک شده است در پورسات ». « استفراغ می کند . زور می زند که بچه را بالا بیاورد ، ریشه کن کند از خودش ، اما فقط تُرشاب انبه بالا می آورد . می خوابد ، خیلی . موجود خواب زده ای شده است ، باز افاقه نمی کند ، بچه شب و روز از درون می خوردَش . گوش می دهد ، صدای جویدن توی شکم را می شنود ، بچه ای که گوشت می جود . رانها ، بازو ها ، گونه ها را جویده است ، گوشتی برگونه نمی بیند دختر ، جز چال چال حالا چیزی از آن چه در تونله ساپ داشت بجا نمانده است ، ریشه ی موها هم همین طور ، بچه کم کم جای همه چیز را می گیرد ، البته گرسنگی ِ دختر را بچه هنوز نبلعیده است» .
اما داستان گرسنگی یک روز به سر می رسد . همیشه روزی به سر می رسد . این بار نه به دست مرگ و نه زایمان، به دست صیادان.
« صیادی وارد بیغوله می شود ، بعد یکی دیگر . می افتند به جان بچه . این ، این موش باید بیاید بیرون . با پولی که ماهیگیران بهش می دهند ، که بعد تکرار هم می شود ، دختر به پورسات می رود تا برنج بخرد ، توی قوطی خالی کنسرو ، برنج بپزد . کبریت را ماهیگیران بهش می دهند . برنج گرم می خورد . بچه حالا دیگر شکل گرفته است . گرسنگی ِ روزهای اول دیگر هیچ وقت سربرنمی آورد » .
نه هیچ وقت، با این که « ماهیگیران چند روزی است که بی رغبت شده اند ، چون دختر تقریبا کچل شده و شکمش ، در مقایسه با اندام نحیفش ، خیلی بزرگ شده است .
گرسنگی روزهای اول دیگر به سراغش نمی آید، خودش هم این را می داند ، بچه حالا دیگر باید در آستانه شدن باشد، دختر این را می داند ، این که از هم جدا می شوند ، همین طور است . بچه تقریبا اغلب بی جنب وجوش است . آماده است ، منتظر چیزی نیست جز کمی تقلا تا منفک شود از دختر .
دختر به راه می افتد . به راه می افتد تا چاله ای جایی برای این کار پیدا کند ، و کسی که بچه را هنگام آمدن بگیرد، جدا کند کاملا از او . دختر در پی مادر خسته اش می گردد، همان که دختر را رانده بود. به هیچ بهانه ای دیگر نباید برگردی . نمی دانست ، آن زن هیچ چیز نمی دانست . امروز صبح ، این هزار کیلومتر راه کوهستانی هم نمی تواند مانعی باشد برای رسیدن به تو ، زن معصوم ، که در سرگشتگی ات کشتنم را فراموش خواهی کرد. زن بدسیرت، مسبب این همه ، این بچه رامی گذارم پیش تو، خودت نگهش می داری . پرتش می کنم طرفت و برای همیشه خودم را خلاص می کنم. در این نور دم غروب همه چیز باید تمام شود ، چیزهای دیگری شروع خواهد شد . و این یکی ، این دختر جوان دوباره می زند بیرون ؟ این پرنده ، هلوی به گُل نشسته ؟ » .
چشم از کتاب بر می دارم . یاد دختر افتادم . در ولی العصر دیدمش . سارافنی آبیِ سیر به تن داشت با پیرهنی سرخ. گونه گل انداخته و صورتی اندک متورم . می درخشید چشمانش . شکم برآمده بود ، ماه های 7، 8 را می گذراند . هنوز یکی ، دو ماه مانده بود به « وقتش » . خرید می کرد با زن ِ همراهش . سبک سرانه . زن حامله بود سیر نمی شدی از تماشاش. زیبا و دلنشین قدم برمی داشت . کند بود . نه رانده شده بود. پذیرفته شده ، زیبا در آغوش ِ ستایش .« هلوی به گُل نشسته » !
دوستانم همین طورند . وقتی حامله می شوند ، دوست دارم بشینم و تماشاشان کنم . در قداستی معصوم فرو می رود چهره شان. چشمانشان بار دارد . بارور می شوند با بارداری. در تنعم و ستایش غوطه می خورند. دل پذیرند . بی خیال اند اغلبشان . با ناز شکایت می کنند ، گاهی ، از درد . نه کسی این دختران را نمی راند . می بویندشان ، می بوسندشان ، در بر می کشند. ستایش می شوند . نه ، کسی این دختران را نمی راند !
* اثر مارگریت دوراس ، ترجمه قاسم روبین .